تو ببخش عزیز دل اگر این روزها حتی پیش چشمان تو کم می آورم پیش چشمان تو حتی می شکنم...!
درست مثل آن است که بعد از سال های سال دلت تنگ شود برای مرده ای که دیگر نیست و بعد تمام لحظه هایت دوباره زنجیر می شود و این حس سمج تا گورستان روح تو را می کشاند و بعد اثبات می شود بر تو که تمام پل های پشت سرٍ دویدن های کودکی مان را خراب کرده ایم. آتش زده ایم و دیگر شاید جز هوایی شدن گاه و بی گاه دل چیزی از آن روزها باقی نمانده
حالا این بی قراری و اضطراب آنچنان گلویم را می فشارد که از پاسخ پرسش چشمانت باز می مانم
تو ببخش !
اصلا نمی تونم باور کنم اون همه عشقی که به من داشت ذره ذره از دلش خارج شده و یک نفر دیگه اون هم هم نام من جای منو تو دلش گرفته. این مدت خیلی با خودم کلنجار رفتم اما واقعا باورم نمیشه. حال خوبی تو این مدت اصلا ندارم . امتحاناتمون به خاطر مسائلی که پیش اومده کمب با تاخیر شروع شده اما من بعد از ماهور اصلا دل و دماغ درس ندارم حوصله هیچ کاریو ندارم. از وقتی ماهور رفته همه زندگیم بهم ریخته شده. اما من هر روز دعا می کنم اون خوشبخت و موفق باشه هر جا که هست . یادمه یه شب با هم تلفنی حرف می زدیم ماه تو آسمون بود قرار گذاشتیم اون لحظه با هم به ماه نگاه کنیم حس خوبی به جفتمون دست داد و من هنوز هر وقت ماه را در آسمون می بینم به یاد اون شب دقایقی به ماه خیره میشم به امید اینکه شاید اون لحظه ماهور من هم به ماه خیره شده باشه و اون حس خوب برام تکرار میشه. من هنوز هم دوست دارم و منتظرم یه روزی برگردی
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری است. روزی که دیگر درهای خانه هاشان را نمی بندند قفل افسانه ئیست و قلب برای زندگی بس است. روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی. روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم. روزی که هر لب ترانه ئیست تا کمترین سرود بوسه باشد. روزی که تو بیایی , برای همیشه بیائی و مهربانی با زیبائی یکسان شود. روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم... و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 توسط صبا
|